شب نشینی تو باغ فاضلیه

سلام نازنینم
دیشب با فامیلای بابایی رفتیم تو باغ خاله وجیهه مامان جان
هم آش پخته بود که اونجا بیکار نشینم و یه چیزی بخوریم.
اولش خیلی گریه کردی وهمش بغلت کردیم وراه رفتیم تا اینکه
خسته شدی وخواب رفتی.

دیشب چند تا پسر بچه شر بودن که یا داشتن بازی می کردن
یا دعوا ،ماماناشون هیحرص می خوردن منم براشون خنده می کردم
اونا هم بهم می گفتن خنده نکن که یکسال دیگه هم تو باید دنبال
پسرت کنی منم بهشون گفتم ما چاکر آقا پسرمون هم هستیم .

آخر بار هم فرهاد افتاد توحوض و مثل موش آب کشیده
شده بود کار خدا خواهر بنده یه دست لباس یدکی براش آورده بود
وگرنه می چایید.

بعداز یه چند ساعت نشستن راهی خونه شدیم .


دیشب خیلی بی تابی می کردی وخواب نمی رفتی تا ساعت 5
صبح بیدار بودی وهمش تکونت دادیم تا یکم مکث می کردیم دوباره
گریه می کردی واقعا برامون جالب بود که یه ذره بچه ما رو نصف
شبی بازی داشته .

بیخودی که بهمون نمی گن ننه ،لذت ننه شدن به این چیزاس دیگه .

یه چند روزیه که خیلی شیطون شدی من که می گم از روزی
که واکسنت زدیم چون تا گریه می کردی بغلت می کردیم حالا
جنابعالی بغلی شدی.

راسی تازگی ها هم دست می خوری .دوتای دستتو مشت می کنی
تو دهنت می کنی فکر کنم خیلی خوشمزه اس بخاطر اینکه خیلی
ملچ وملوچ می کنی یادم باشه وقتی بزرگ شدی ازت بپرسم.




این عکستو می بینی ،هر روز صبح که بیدار می شی این شکلی
هستی کلاهت اومده روصورتت از بس که سرت رو اینور اونور می زنی


شب نشینی تو باغ فاضلیه
